نگارش در تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388 توسط مصطفی

این روزها زیاد سرفه می کنم
سرما نخوردم اما همیشه سردم می شود
ذهنم بد جور آشفته شده
دست هایم خالی و دلم پر است
از دست این قوم کج رفته
کلمات هم با کاغذ های خیسم قهر کرده اند
فقط می توانم نقطه چین نقاشی کنم.....
دلم سکون نمی خواهد چه سود که ، از سرما روی پاهایم بند نمی شوم
آخر من سرمایی ام
طاقتم نیست
چاره ای جز پوشیدن کاپیشن نیست انگار...
از بس خجالتی ام ،
فکر می کنن که مغرورم
به خدا من قیافه نمی گیرم
من همینم
من عادیم
====================================
√ پی نوشت:
خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی چه کوتاهه ، از این جا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه
√ پی نوشت ۲:
حق داری ،آره راست می گی همه حرفام واسه توجیه تنبلیه
√ پی نوشت ۳ :
چقدر خوبه که بعضی چیزا روی می فهمی و پیشرفت کردی


