نگارش در تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 توسط مصطفی

سطرها از حال رفته اند
واژه ها در ذهن،
حرف ها در سینه،
و بغضی در گلو
همه در قفس اند
همه زندانی
خودکار دلش عشوه بیشتری می خواهد
اما می داند که حوصله اش را ندارم
واژه ها سرخورده و ناامید
اما نگران
یکی یکی گم می شوند
دیگر حرفی هم برای گفتن باقی نمی ماند
فقط بغض است که مانده
شاید فکر می کند که بی من ، بی کس می ماند
==========================
پی نوشت:تقدیم به شبنورد عزیز
پی نوشت۲:طاقت بیار رفیق،دنیا تو مشت ماست،طاقت بیار رفیق،خورشید پشت ماست
تو زنده می مونی رفیق ،طاقت بیار این راه رو،طوفان رو پشت سر بزار،این سمت ما آبادیه،این زمزمه تو گوشمه،فردا پر از آزادیه
طاقت بیار رفیق!


