نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 توسط مصطفی

حواسم نبود داشتند داربست می بستند
امروز پرده های مشکی را هم آویز کردند
دلم لرزید،یادم نمیاد چرا،هان یادم آمد
لحظه ای در ظلمت پرده ها کویر لب ها ، تیرگی آسمان ، بی تابی های کودکانه ، درد و دل اشک ها و سینه های تنگ را دیدم
خوش به حالم ، چه خیال آشنایی
فیروزه دستم برق زد
دلم آرا گرفت ، دوباره نمازم قضا نمی شود ، امسال به یکی از آرزوهایم می رسم
دلشوره نذرم مرا هوایی می کند
چشم هایم گرم شد ، بغض...
==========================
پی نوشت:10 روز برای خودم می مانم،برای خودم رها می شوم ؛
چه خوب نه؟
نگارش در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط مصطفی



