

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
ز غبار این بیابان
هوس سفر نداری؟
همه آرزویم اما … چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، بجز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
امروز متوجه شدم که استاد شفیعی کدکنی از ایران رفتند شاید همه سهم من از شناخت ایشون همین یک شعر هست.ولی نمی دونم چرا بی هوا دلم گرفت
شنیدم خیلی غریب رفته حتی عکاس و خبرنگاری نبوده که رفتنش رو ثبت کند چه اهمیتی دارد او همواره نسیم خواهد بود خبرنگار و عکاس مال کسانی است که می خواهند به زور بودن خود و یا نبودن دیگران را اثبات کنند مثلا نشان بدهند فلانی ساده زیست است چون در خانه اش با کت و شلوار نمی خوابد و فلانی مخملی است چون ما داده ایم دمپایی و تمبان پایش کنند.
======================================
پی نوشت:از وقتی که واسه بار اول این شعر رو توی کتب درسی دوران دبیرستان خوندم توی ذهنم حک شد درست هم زمانی یادم می اومد که دلم می گرفت از خداحافظی ها همیشه بی اختیا زمزمه اش می کنم وقتایی که طاقت رفتن ها رو ندارم طاقت نبودن ها...
پی نوشت ۲ :همیشه دلم می خواست نسیم باشم رونده و مصمم ولی هر چی می گذره احساس می کنم نا خواسته گونی شدم که روز به روز بیشتر تو دل خاک ریشه می دواند.


