تبليغاتX
تا نقطه ها خط شوند
تا نقطه ها خط شوند
WITH OUT SAYING A WORD YOU CAN LIGHT UP THE DARK
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط مصطفی
نمی دونم باید چی بنویسم خیلی نوشتم و پاک کردم

اما انگار داره اتفاقاتی می افته

دل تنگی های قدیمی کار دستم دادند

نمی دونم تو این کوتاه زمان کا شاید نصیبم شود

خواهم توانست دل تنگی هایم را بگویم؟

آخه من بین همه معروفم به پر حرفی

........

حرف زدن برام سخته

دارم می رم کربلا

حلالم کنید

جاتون خالی

یادتون هستم

=======================

پی نوشت:

دلم برای قول و قرار های کودکانه عباس بی تاب شده

دلم برای دل تنگی های زینب گرفته

اسم پستم را می گذارم "ندانسته ای آشنا" چون حال غریبی نسبت به این موضوع دارم

اگه گنگ و بی مفهموم نوشتم زدم ببخشیدم

نگارش در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط مصطفی

بعضی وقت ها آن قدر افکارم ذهنم را می بلعند که صدای داد و قال دلداران را نمی شنوم انگار جز ذهن همیشه گم شده ام گوش هایم نیز از کف رفته اند.

این جور اوقات وقتی بیشتر دلم می سوزد که مجبورم به از کف رفته هایم بیاندیشم،به چیزهایی که مجبورم از آن ها به خاطر عافیت طلبی یا عاقبت اندیشی یا عقلانیت (یا هر چیز دیگری که می شود به کمک بازی کلمات بیانش کرد) بگذرم.

بگذرم به این خاطر که می خواهم در آینده امتحان زیستن در این دنیای مدور را پاس کنم ؛ اما این تنها شروع داستان است. آن گاه دل غصه هایم شراره می کشند که سوالات زیادی وجودم را در کام می کشد:

زندگی بی احساس مدور به چه قیمت؟

به قیمت تناقض گفتار با کردار؟

...........

چگونه دغدغه هایم را حفظ کنم اما همیشه در سایه ی عافیت طلبی استراحت کنم؟چگونه با شنیدن حسین که برایم نماد آزادگی است منقلب شوم و آن سوی جاده اشکهایم یا به اصطلاح جاده ی عقلا حرکت کنم؟ چگونه خواهم توانست از دغدغه هایی که دیزر زمانی نیست در انبوه آن ها ذوب شده ام و دوباره قالب گرفته ام بگذرم؟

چگونه می توانم تراژدی دل های خسته ای که همه چیز خود را در حسرت آسمان جا گذاشتند بخوانم اما بی تفاوت نغمه زندگی و سرخوشی سر دهم.کم نیست آرمان هایی که باید برای زیستن(این درد بی پایان بنی آدم) به سطل آشغال ذهنم بریزم.چگونه می توانم صدای سرود باران را  بشنوم و برای این که زیر بارن نرفته جور دیگر ببینم گوش هایم را بگیرم چون "سینوزیت" دارم و خیس شدن برایم بسیار مضر است!

من که همه ی آرمان هایم بر پایه ی تاثیر گذاری بنا شده چطور خواهم با رویای باران از بیابان خشک تاثیر بپذیرم؟

روزگاری طولانی نیست که گه گاه وقتی با دلم تنها می شوم سینه ام تنگی می کند برای آرزوهای دور،آرمان های بزرگ و دست نایافتنی های نزدیک می ترسم از این که شاید روزی دلم تنگ بشود برای این روزها ، برای سینه تنگی ها برای دل بستنی ها و برای باران...

چطور خواهم توانست با عادت به دل تنگی هایم کنار بیایم،من که گفته بودم طاقت مصیبت دیدن را ندارم ،من که گفته بودم بی دل شده ام مگر در رسم جوانمردان نیست با بی دل بیشتر محبت روادارند تا شاید کمتر احساس تنهایی کند؟

می دانم!!!

همه را حفظم:

من خیلی چیزها را نمی بینم ،خیلی چیزها برایم قابل درک نیست چون که تجربه ندارم،هنوز ظرفیتم تکمیل نشده و...

اما این را خوب می دانم که نمی توانم عقل و دلم را یکی کنم؛ از آن سو چون آدم عاقلی نیستم به خاطر این عاقبت اندیشی ها دلم هم راضی نمی ماند و فقط حسرت ندانسته هایی که مرا از راه باز داشته اند (و نمی دانم بالاخره کجا آن ها را پیدا خواهم کرد) تاول جانم خواهد شد.دیوار های اتاق کوچک و بهم ریخته ذهنم رنگ آبی که نخواهد گرفت هیچ، در هجوم رنگ هایم رنگ خواهم باخت.

فقط به خاطر ضعیفی چشمانم که آینده را نمی بینم

حتی عینک زدن هم دردی برایم دوا نکرد!

=====================================

پی نوشت:ببخشید که خسته شدین ولی نتونستم هیچ جاشو حذف کنم

پی نوشت:دارم به این نتیجه می رسم  کیفی بخرم که جنس چرمش انگلیسی باشه و و عینکی که شیشه هاش فتو کرومیک بسیار حساس باشه تا با دیدن نور خورشید سریع رنگ عوض کنه

درباره وبلاگ

به قول یکی "من یکی هستم مثل دیگران و اصلا شبیه شما نیستم"
شاید هم برعکس
هیچکی درست نمیدونه
مهم اینه که هستم
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه




قالب وبلاگ