تبليغاتX
تا نقطه ها خط شوند
تا نقطه ها خط شوند
WITH OUT SAYING A WORD YOU CAN LIGHT UP THE DARK
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 توسط مصطفی
خستم از لبخند اجباری            خستم از حرفهای تکراری
خستم از خواب فراموشی        زندگی با وهم بیداری
این همه عشق های کوتاه       این تحمل های طولانی
سرگذشت بی سرانجام           گم شدن تو فصل توفانی

آدم ها میان و میرن هر روز و هر ساعت و هر دقیقه (n) نفر میمیرن و (n) نفرم به دنیا میان بدون این که ما احساس کنیم بدون این که واسمون اهمیت داشته باشه و اینکه شاید کاملا منطقی به نظر بیاد که به ما چه اصلا
هر روز که میری تو خیابون خیلی ها از بغلت رد می شن که کارای مختلفی دارن که اصلا به تو ربطی نداره  توی همین خیابونها روی قبرستون اجدادمون قدم میزنیم و بازم  می گی به من چه؟ شاید راست میگی .... اکثرا تو همین شهرمون که راه میریم شاید وقتی بیایم خونه  و فکر کنیم عین این که هیچ کی رو ندیدم چون سرمون به کار خودمونه (البته موترد خاص و چش چرونی از موضوع  من خارجه)
فکر کنم  الان  به فکرت خطور کرد که این چرت و پرت ها چیه واسه چی این ها رو نوشته ....

************************
وقتی بعد یه سال آپ کردم طبق رسم معمول رفتم واسه پیوندهام کامنت بدم و بعدشم بقیه بچه ها ولی با کمال ناباوری دیدم که  خیلی ها خداحافظی کردن خیلی ها بلاگشون رو پاکیدن !!! و من فقط چند بار رفرش زدم تا یه ذره امیدی هم که بهم دست داده بود به ناباوری و بهت تبدیل شه و چند ثانیه نیگاه به صفحه وبلاگ و بعد هم بستن صفحه خداییش فکر کردم بعد این همه غیبت باید منم برم ولی خوب بچه هایی که هنوز بودن و هنوز سرزنده داشتن ادامه می دادن منم شارژ می شدم واسه ایستادن و جنگیدن ... دوباره سینمو سپر کردمو اومدم تویه میدون و با اراده قوی گفتم  قرار نیست چون همه دارن میرن منم برم تازه این جالب بود تا من اومدم یه چند نفر دیگه هم رفتن(بابا خوش قدم) خلاصه به هر حال این حرفهای بی ربط رو نوشتم که رابطشون رو درک کنیم 
تا وایسیم تا آخرش و وقتی هم عمرمون که تموم شد شده دیگه (d:) ولی در عوض اون موقع میگیم من که کار خودمو کردم  و خدا رو شکر
شاید همش مسخره شایدم به نظر تو جالب ولی همش چیزایی بود که اگه وقت کنیم تو عمرمون به اندازه خوندن این متن بیشتر بهش فکر نمی کنیم البته واسه امر وبلاگ نویسی یادم رفت بگم که ترک کردنش می تونه دلیلهای دیگه ای هم داشته باشه مثلا جدیدا هر کی واسه تفنن میاد یه وبلاگ ایجاد میکنه و چهار تا مطلب از ده جا کپی میکنه و میذاره تو وبلاگش و واسه همه دوستاش سند تو آل میکنه که" من آپ شدم  جرات داری نظر نده !! " و کلاس وبلاگ نویس بودن رو میاد بعدشم که توش میمونه با هزار تا گریه زاری و این چرت و پرتا وبلاگش رو پاک میکنه و با همه خداحافظی میکنه(البته دور از جون همه بچه ها)

************************
در هر حال فکر کردم این جوری تو وبلاگم بنویسم بهتر باشه تا چهار تا شعر عاشقانه بزارم و هی توش از عاشق ها و بهم نرسیدن ها بگم که البته این روند رو از  آخرین وبنوشت سال 84 شروع کردم  ... ولی بازم منتظر نظرها و پیشنهادات شما هستم که بتونم با کمک شما از اینم که هست بهترش کنم

و به قول دکتر شریعتی :

... و ما می مانیم تا نقطه ها خط شوند

و با یک شعر قشنگ تمام:

می خوام از آیینه ها دل بکنم        
                                              اما دل نمی زاره    

راه بیفتم دل به ذریا بزنم              
                                              اما دل نمی زاره

یه صدایی آشنا تو گوش من         
                                             می گه آیینه رو بشکن و برو  

می گه تا کی میخوای عاشق بمونی
                                            به کسی که بسته پرهای تو رو

راه بیفت غربت رو پشت سر بزاز
                                           کوله بار خستگی رو بر ندار

راه بیفت که جاده ها منتظرن 
                                      رو به شهر روشنی رو به بهار 

   

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم مرداد 1385 توسط مصطفی

يکسال پيش در چنين روزي
شروع کردم با نام خالق عشق تا نقطه ها خط شوند
و گفتم که
منو بشناس اي غريبه
اي به من از من خودي تر
من گل مردابيم که
سايه اي نداره بر سر ...
*****
خوب ورود من به اينترنت به صورت جدي خيلي رو زندگيم تاثير گذاشت ... خيلي اين دنياي مجازي و آدماي مجازيش اذيتم کردند ... خنديديم گريستيم و زنگي کرديم
شکي نيست که تاثير مثبت بر من پوشيده نيست ولي شايد خودم مقصر بودم چون اين دنيا قوانين خودشو داشت و اعتراف مي کنم که هيچي ازشون نمي دونستم
و همين باعث شد در ابتداي راه شکست بزرگي بخورم که همه ي طروات منو ازم گرفت و اينترنت و دنياش منو اسير خودش کرد .... بله عين يه معتتادي که مي دونه سيگار يا هر چيزه ديگه بهش ضرر
ميزنه ولي بازم اونو استفاده مي کنه من معتاد اينترنت شدم
در هر حال حالا مي دونم که چه خبره حالا همه چي بهم معلوم شده براي اين تجربه خيلي از ارزشهام از بين رفتن و سوختن و دود شدن رفتن هوا که يکيشون هدف من از وبلاگ نويسي بود که به خاطر اون ضربه و شکست بهش نرسيدم
وبه همي خاطر به وبلاگ نرسيدم و همون طور که همه مي دونن تقريبا وبلاگ تعطيل شد ولي در هر حال اين دفعه با برنامه شروع مي کنم و احتمالا بعد تابستون يه خداحافظي چند ماهه خواهم داشت تا بعد از کنکور D:
من از همه ي دوستانم هم معذرت مي خوام که در حقشون کم لطفي شد

*****



و ...
حالا بعد از يک سال مي گويم :



یکسال گذشت 0دست مهدی درد نکنه)



رسم اين است كه چون مي ميريم


بعد يك سال برامان شايد


بنويسند كه "يكسال گذشت"


ولي من ولي معتقدم


خوب بود آدم ها


مي نشستند كنار هم و با هم


آن وقت


مي سرودند كه" يكسال گذشت"


سالي از لذت با هم بودن آكنده


سالي از مهر و صميميت پر


سالي از عشق لبالب


وپر از دوستي پاينده


راستي يادمان باشد


بهترين گنج زمان است


چه در حال چه در آينده



"مجتبی جعفری"

درباره وبلاگ

به قول یکی "من یکی هستم مثل دیگران و اصلا شبیه شما نیستم"
شاید هم برعکس
هیچکی درست نمیدونه
مهم اینه که هستم
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه




قالب وبلاگ